نوشته های ناگفته ۱۶
خیلی وقته چیزی نگفتم
الان میخوام حرف بزنم
دلم برات تنگ شده
خیلی دلم برات تنگ شده
بهت حق میدم ولی دلم میخواست باهات حرف میزدم
تو کار درستی کردی
ولی بدون هر لحظه به فکرتم
فکر تو هم هستم
نمیخوام ناراحت باشی
ولی خودت این راه رو انتخاب کردی
راه تو رو ولی نمیدونم
اصلا نمیدونم حرفات واقعی بودن یا نه
شک نکردما
ولی برام سخته قبولش
چطور میتونی؟
یعنی تو هم به من فکر میکنی؟
نمیدونم
بعید میدونم
نمیدونم روزی میرسه که حرفای منو بخونی یا نه
واقعا نمیدونم
اصلا نمیدونم چی پیش میاد
اصلا نمیدونم چی درسته و چی اشتباه
فقط میخوام چیزی که دلم میخواد پیش بیاد
خسته ام
خیلی خسته ام
بعد یه مدت که انرژی و انگیزه داشتم
الان خستگیم چند برابر شده
کاش بودی
کاش اینجوری نشده بودی
لعنت به عقل و منطق
لعنت به باتلاق
لعنت به دوراهی
کجایی بی معرفت
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴ ساعت 21:16 توسط بی صدا