نوشته های ناگفته ۴۴

خیلی وقته ننوشتم

ولی لحظه ای نبوده که بهت فکر نکنم

اشتباه میکنم

ولی دست خودم نیست

کاش بودی

ولی نیستی

کجایی آرزوی محال من

کجایی ....

نوشته های ناگفته ۴۳

چند شب پیش یکی رو از دور دیدم

یه لحظه همه چیز متوقف شد

نمی‌تونستم تکون بخورم

تقریبا مطمئن بودم خودتی

نمی‌دونستم چیکار کنم

بیام جلو

یا نیام

فقط از رنگ موهاش شک کردم تو نیستی

چون موهاش سفیدی نداشت

یه قدم رفتم جلو

سرش رو برگردوند

خیلی شبیه تو بود

ولی تو نبودی

کاش بودی

نمیدونم شایدم خوب شد که نبودی

چون نمی‌دونستم چیکار باید بکنم

نمیدونم چرا نمیتونم فراموشت کنم

پریروز هم

یکی اومد پیشم

اسم و فامیلش رو پرسیدم

اسمش رو گفت

اسم تو رو گفت

با اینکه اسم و فامیل رو سریع گفت

ولی برای من بین اسم و فامیلش خیلی فاصله افتاد

اسم تو رو که شنیدم

همه چیز اومد جلو چشمم

کاش تو بودی

کاش فامیلش هم فامیلی تو بود

کاش تو اومده بودی

من خیلی دلم برات تنگ شده

عزیز دلم

قشنگم

کاش میدیدمت

کاش داشتمت

خیلی دلم میخواد داشته باشمت

فقط برای خودم

کاش داشتمت

کاش داشتمت آرزوی محال من

آرزوی محال من

آرزوی محال من

آرزوی محال من

...